بد نديدم حالا كه داريم به هفته دفاع مقدس نزديك ميشيم يادي هم كنيم از جانبازان شيميايي...دوست دارم اين پستو تا آخر بخوني
سکوت؛گوش کن، صداي خسخس ميآيد، اما نه اشتباه نکن، اين بار خشخش برگهاي پاييزي نيست که تو را به نرمي و لطافت وا دارد،خسخس سينههاي دردمند و فراموش شدهاي است که هر کدام نشان و يادگاري از سالها فداکاري و عشق با خود دارد ، خسخس سينههايي که گويي فقط يک سخن دارند. سرفههايم فرياد بيزاري من از تجاوز و تاولهايم حساسيتي است که به آن دارم.

اي کاش بودي و تاولهايش را ميديدي، نه، اصلاً چهرههاي مظلومي را که هر از چندگاهي نفسي مهمان حنجره زخم خوردهشان بود و بس و آن وقت باز هم بدنت مورمور ميشود، پس چشمانت را ببند ، اصلاً همان بهتر که فقط از پشت شيشههاي مات قاب جادويي گاه نظارهگر چند کپسول اکسيژن و سرنگهاي مرفيني باشي که شايد نمادي از نفس تنگي و مريضي يک بيمار است و آن وقت من و تو...
از در بيمارستان که وارد ميشوي، بوي مواد ضدعفوني کننده تنها بوي آشنايي است که مشامت را ميآزارد و آن وقت بقيه فضا تو را مجبور ميکند که چشم بسته تا طبقه دهم بالا بروي و فضاي طبقه دهم فضايي بدتر از طبقه همکف بيمارستاني است که سالهاست نام آشناي جانبازان شيميايي هشت سال دفاع مقدس است. در هر اتاقي و روي هر تختي چشماني را منتظر و دوخته به در ميبيني، يکي با نگاه به چهره ملاقاتکنندگان با زبان بيزباني از همگي تشکر ميکند که اين بار نيز او را فراموش نکردهاند و ديگري هر از چندگاهي نگاه غمگين خود را اول به در و بعد به ديوار ميدوزد که انگار قرار نيست، هيچ احدي از آن وارد شود.
در اتاقش باز است ، حسين نادري را ميگويم ، گاهي به هم اتاقي خود، که چشمانش را فداي عشق کرده، نگاه ميکند و گاهي با چشمانش توپي را تعقيب ميکند که خيليها براي به دست آوردنش در تب و تابند.. نميدانم چه رابطهاي ميتوان بين جام جهاني فوتبال و ميدان جنگ برقرار کرد ، همين قدر ميدانم که هر دو هم توپ دارند و هم ميدان. دو طرف هم، مقابل هم قرار گرفتهاند يکي زور بيشتري دارد و ديگري براي دفاع از جايگاهش...
وارد اتاقش که ميشويم نگاهمان ميکند، جواب سلاممان را ميدهد. خيلي خوش آمديد... نميتواند بنشيند، پايش مشکل دارد و چند روز ديگر بايد عمل کند. او ميزبان است و ما ميهمان و شرمنده او. بويي که در همه ساختمان بيمارستان پيچيده، اتاق نادري را هم بينصيب نگذاشته است، مشکلي که نادري هم از آن شکايت دارد ،ْاما آن قدر چشمانش دريايي است و دلش آسماني، که همه چيز را فراموش ميکنيم و در چشمانش غرق ميشويم. از خودش که ميگويد دلش هم دريايي ميشود و تمام وجود ما محو سخنان و نگاهش. جانباز 70 درصد است و يادگار عمليات کربلاي يک و آزادسازي مهران در سال 65. در تيپ ايثار « لشکر 27 محمدرسوال الله (ص)» خدمت ميکرد که به اسارت در آمد، اما چهار سال و هشت ماه تحمل دوري از وطن و عشق نزديکي به اربابش حسين (ع) او را از پا نيانداخت.
از اسارت که سخن ميراند گويي تمام دلش دربند است، دربند گنبدهاي غريبي که غريبتر از هميشهاند و ضريح شش گوشهاي که در مظلوميت خاندانش هنوز ميگريد. ميگويد: فشارهاي روحي و شکنجههاي جسمي اسارت برايم هيچ دردي نداشت، اما نگاهها و فشارهاي حالا بيشترين درد را بر دلمان ميگذارد، اينجا( بيمارستان) فقط به حرفمان گوش ميکنند، اما دريغ از عمل .
و باز شِکوه از بيحرمتي به جانبازان.« اگر به درد جانبازان نميرسند حداقل نگذارند با زجر بميريم». اين را ميشد از چشمانش خواند:
«تنها يک خواهش. حرمت ما را از بين نبرند، ما به خاطر دفاع از دين و ناموسمان جنگيديم و حال که يک مرده متحرک بيش نيستيم، اين گونه ما را بيحرمت نکنند».
می روم او را صدا می کنم که بیاید سر پست کمی گله مند می شود .می گویم: اگر ناراحتی من به جایت می ایستم.
میگوید: نه داشتم خواب بهشت را می دیدم و بعد بلند می شود و به طرف سنگر می رود و پست را از من تحویل می گیرد هنوز ده دقیقه نگذشته است که صدای انفجار می آید و بعد تلی از خاک که بر سرمان فرو می ریزد می دوم بیرون سنگر و می بینم سه دستگاه تانک عراقی بین خاکریز کمین و خط اول رو به ما موضع گرفته و شلیک می کنند نگاه به سنگر نگهبانی می کنم و با دیدن سید حسین حسینی به یاد فرازی اززیارت ناحیه ی مقدسه می افتم:
که: السلام علی الشیب الخضیب
بچه ها را صدا می زنم. آر پی جی زن می آید. چند گلوله حاضر می کنم و او شلیک می کند. یکی از تانکها شکار می شود و دو تای دیگر فرار می کنند.از سکوت خط اول متوجه می شویم که کسی در آنجا نیست. با تدبیر فرمانده کمین به عقب می رویم و متوجه می شویم که دشمن به داخل خاکریز نفوذ کرده و خیلی ها شهید و بقیه در خاکریز احتیاط موضع گرفته و مشغول دفاع هستند. به آنها ملحق می شویم بچه های غیرتمند ما شانه به شانه هم در حالی که بوی باروت و خون و انفجار همه جا را پر کرده و از سر و رویشان خون و عرق می چکد در جنب و جوش اندو فقط در فکر دفاع از دین و ناموس و خاک میهن اسلامی خویش اند.
سرم را که بلند می کنم پیکر شهیدی را می بینم که روی خاکریز افتاده و پاره پاره شده است.
برای شناسایی داخل جیب پیراهنش را می بینم نامه ای هست که انگار فرصت نکرده که آن را پست کند و خیلی از خطوط آن همراه ترکش به داخل قلبش رفته است و باقیمانده ی آن آغشته به خون پاک اوست نامه را باز می کنم با خط درشت نوشته است :
خواهرم حجاب تو کوبنده تر از خون من است..
